واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۰

نمی‌سازد هوای جز هوای خانهٔ خویشم

مبر سوی چمن ای همدم از کاشانهٔ خویشم

من دیوانه دست‌افشان و پاکوبان روم از جا

زند زنجیر اگر روزی صلای خانهٔ خویشم

برافروزد چراغ‌آسا ز شادی داغ حرمانم

اگر آن شمع خواند یک شبی پروانهٔ خویشم

ندارد غیر خون آن هم بود از جرعه‌ای کمتر

به رنگ لاله داغ از قسمت پیمانهٔ خویشم

ندارد طالع زنجیر زلفش از سیه‌بختی

پریشان‌حال در فکر دل دیوانهٔ خویشم

چه شد گر در نظرها تیره‌روز افتاده‌ای واقف

نظیر مردم چشمم چراغ خانهٔ خویشم