صد وعده میگرفتم از یار جانی خویش
گر بودی اعتمادم بر زندگانی خویش
از بس بر آستانش سختی کشم شب و روز
ترسم که سنگ کردم از سختجانی خویش
چون شمع را ببزمش گرم سخن ببینم
آتش به جانم افتد از بیزبانی خویش
هرگز نمیتوانم از خاطر تو رفتن
هر لحظه شکر گویم بر ناتوانی خویش
آخر به کارم آمد بار گناه واقف
گفتم به بحر رحمت غرق از گرانی خویش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.