صد وعده میگرفتم از یار جانی خویش
گر بودی اعتمادم بر زندگانی خویش
از بس بر آستانش سختی کشم شب و روز
ترسم که سنگ کردم از سختجانی خویش
چون شمع را ببزمش گرم سخن ببینم
آتش به جانم افتد از بیزبانی خویش
هرگز نمیتوانم از خاطر تو رفتن
هر لحظه شکر گویم بر ناتوانی خویش
آخر به کارم آمد بار گناه واقف
گفتم به بحر رحمت غرق از گرانی خویش