گنجور

 
واقف لاهوری

گل کند پاره برت دفتر زیبایی خویش

سرو از سر بنهد پیش تو رعنایی خویش

من درین بادیه‌ام وارث مجنون که سپرد

در دم نزغ به من محضر رسوایی خویش

زلف را گو که به پایم بنهد زنجیری

چند سرگشته شوم از سر سودایی خویش

یک جهان کشتهٔ چشمت شود از سرزنده

گر کند لعل تو اظهار مسیحایی خویش

یک قماش است برم مخمل و دشت پرخار

هیچ اندیشه ندارم ز تهی پایی خویش

واقف از بار گنه گرچه دوتا گردیدست

یا رب او را تو بیامرز به یکتایی خویش

 
 
نسکبان اندروید