واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۸

از دل چه می‌پرسی که من در عشق مجنون کردمش

وز بیم سنگ کودکان از شهر بیرون کردمش

جامی که می‌خوردم ز وی در پهلوی دلدار می

تا شد زمان وصل طی پیمانهٔ خون کردمش

از فرط ناز و خودسری رامم نگردید آن پری

با این همه جادوگری هرچند افسون کردمش

زخمی که شد روزی مرا از تیغ آن خورشید رو

چون صبح تا دم داشتم از مهر افزون کردمش

دارند خوبان آرزو چون غازه خاک کلبه‌ام

از بس به یاد عارضت از گریه گلگون کردمش

دل بر سر راه کسی دیدم شهید افتاده بود

جوشید واقف خون من در خاک مدفون کردمش