چند برگردانیم با اشک و آه از کوی خویش
گرد سر کردم تو را گاهی بگردان خوی خویش
عافیت هرگز کسی از مردمآزاری ندید
نرگست بیمالر گردید است از جادوی خویش
در شب مولود گشتم پیر طالع را ببین
زادم و کردم چو ماه نو سپید ابروی خویش
میزبان جا میکند خالی برای میهمان
بهر پیکانش تهی کردم ز دل پهلوی خویش
طاقت برخاستن از درد زانویم نماند
پیش آن بیدرد ته کردم ز بس زانوی خویش
گر بدانی تا کجاها من دعاگوی توام
نامهام چون حرزخواهی بست بر بازوی خویش
عیشها در گوشهٔ تنهایی امشب کرد دل
تیر آن ابروکمان را دیده در پهلوی خویش
کی صفای قطرهٔ اشک مرا پیدا کند
شوید از گوهر به آب هفت دریا روی خویش
میرود واقف مرا از عرش بالاتر دماغ
چون به یادش سر نهم بر کرسی زانوی خویش