سر جدا میکنم خود از تن خویش
چند باشم وبال گردن خویش
گل چرا از رخت کند روشن
چون ننازی به رنگ و روغن خویش
دیدهام چون تو قاتلی چه کنم
نشوم گر رضا به کشتن خویش
در خور سنگ نیست شیشهٔ من
سخت شرمندهام ز دشمن خویش
میدمد بوی یار از جیبم
بعد ازین دست ما و دامن خویش
در هوای قفس کنم پرواز
خوش نمیآیدم نشیمن خویش
غیر پیمانه پیش کس واقف
خم مکن همچو شیشه گردن خویش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.