تو را که گفت که مایل به سیر بستان باش
بنوش یک دو سه جامی و خود گلستان باش
دلیل جوهر مردانگی بود تجرید
برهنه کرد چو شمشیر مرد میدان باش
درین چمن که به لب خنده مبتذل شده است
ز چاک سینه چو نار کفیده خندان باش
به زلف یار تو را هست اگر سر سودا
شکسته خاطر و آشفته و پریشان باش
مباد چشم برین سرمه کس سیاه کند
به دیده خاک در یار را نگهبان باش
نظر نباز چو از دیده رفت یار عزیز
درین معامله هم چشم پیر کنعان باش
به خاک ریختن آب دیده را مپسند
به هر کجا که سرشکی چکید دامان باش
گذشت از سر دین بهر دختر ترسا
مرید سلسلهٔ عشق پسر صنعان باش
دمی به خدمت اهل نظر مکن تقصیر
ستاده بر سر شأن روز و شب چو مژگان باش
گریختن نتوان جان من ز دشمن هم
تو را که گفت که از دوستان گریزان باش
چو دست عشق برآورد ز آستین واقف
قبول فیض طلب از خدا و خندان باش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.