سر جدا میکنم خود از تن خویش
چند باشم وبال گردن خویش
گل چرا از رخت کند روشن
چون ننازی به رنگ و روغن خویش
دیدهام چون تو قاتلی چه کنم
نشوم گر رضا به کشتن خویش
در خور سنگ نیست شیشهٔ من
سخت شرمندهام ز دشمن خویش
میدمد بوی یار از جیبم
بعد ازین دست ما و دامن خویش
در هوای قفس کنم پرواز
خوش نمیآیدم نشیمن خویش
غیر پیمانه پیش کس واقف
خم مکن همچو شیشه گردن خویش