واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۲

سر جدا می‌کنم خود از تن خویش

چند باشم وبال گردن خویش

گل چرا از رخت کند روشن

چون ننازی به رنگ و روغن خویش

دیده‌ام چون تو قاتلی چه کنم

نشوم گر رضا به کشتن خویش

در خور سنگ نیست شیشهٔ من

سخت شرمنده‌ام ز دشمن خویش

می‌دمد بوی یار از جیبم

بعد ازین دست ما و دامن خویش

در هوای قفس کنم پرواز

خوش نمی‌آیدم نشیمن خویش

غیر پیمانه پیش کس واقف

خم مکن همچو شیشه گردن خویش