گنجور

 
واقف لاهوری

غم مرا افکند از پا غمگساران را چه شد

دست بر من یافت دشمن دوستداران را چه شد

برگ برگ گلبن امیدم از لب تشنگی

با زبان حال می‌گوید که یاران را چه شد

می‌دهم جان از پی یک صوت دلکش ای دریغ

شور زاغان است در گلشن هزاران را چه شد

آشناروی نمی‌بینم همه بیگانه‌اند

جمله اغیارند درین بزم یاران را چه شد

شاید روز وصال او غمم از دل برد

غنچه‌ام نشکفت تأثیر بهاران را چه شد

ما سپندآسا به یک جا جمله پیشش سوختیم

او نمی‌پرسد که مست و بی‌قراران را چه شد

بی‌خود از مستی به چاه آن ذقن افتاده‌ایم

عذر ما این است باری هوشیاران را چه شد

از برای ناوکی پر می‌زند دل در برم

غمزهٔ صیدافکن این دل شکاران را چه شد

بر سر کوی تو خاک عاشقان بر باد رفت

بر زبانت نگذرد این خاکساران را چه شد

واقف از غمخانه‌ام گرد تکلف کس نرفت

گریهٔ مستانه و سیل بهاران را چه شد

 
 
نامبردگان شاهنامه
حافظ

یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد؟

دوستی کِی آخر آمد؟ دوست‌دار‌ان را چه شد؟

آب حیوان تیره‌گون شد، خضر فرخ‌پِی کجاست؟

خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهار‌ان را چه شد؟

کس نمی‌گوید که «یاری داشت حقِّ دوستی»

[...]

امیرعلیشیر نوایی

شب که آمد مست آن مه توبه کاران را چه شد؟

من اگر مردم بگو شب زنده داران را چه شد؟

چون برون آمد نه دل بگذاشت نی عقل و نه دین

گر به رندان زد بلا پرهیزکاران را چه شد؟

مردم از مخموری و جام شرابم کس نداد

[...]

صائب

جان به تنگ آمد زکلفت غمگساران را چه شد؟

دل به جان آمد ز وحشت دل شکاران را چه شد؟

زاهدان سنگدل بستند اگر کشتی به خشک

همت دریا رکاب میگساران را چه شد؟

بر نمی آرند خاری همرهان از پای هم

[...]

مشتاق اصفهانی

یار یار امروز یاری نیست یاران را چه شد

کس بکس مهری ندارد دوستداران را چه شد

دجله‌ها خشکید و از دریا بخاری برنخاست

کشت عالم زرد گشت ابر بهاران را چه شد

هیچ کس زین دوستان ظاهری نبود که نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه