غم مرا افکند از پا غمگساران را چه شد
دست بر من یافت دشمن دوستداران را چه شد
برگ برگ گلبن امیدم از لب تشنگی
با زبان حال میگوید که یاران را چه شد
میدهم جان از پی یک صوت دلکش ای دریغ
شور زاغان است در گلشن هزاران را چه شد
آشناروی نمیبینم همه بیگانهاند
جمله اغیارند درین بزم یاران را چه شد
شاید روز وصال او غمم از دل برد
غنچهام نشکفت تأثیر بهاران را چه شد
ما سپندآسا به یک جا جمله پیشش سوختیم
او نمیپرسد که مست و بیقراران را چه شد
بیخود از مستی به چاه آن ذقن افتادهایم
عذر ما این است باری هوشیاران را چه شد
از برای ناوکی پر میزند دل در برم
غمزهٔ صیدافکن این دل شکاران را چه شد
بر سر کوی تو خاک عاشقان بر باد رفت
بر زبانت نگذرد این خاکساران را چه شد
واقف از غمخانهام گرد تکلف کس نرفت
گریهٔ مستانه و سیل بهاران را چه شد