گنجور

 
واقف لاهوری

بر سرم گل زده از زخم نمایانی چند

هست بر گردنم از تیغ تو احسانی چند

دیده دادست به من وعدهٔ طوفانی چند

می‌روم دور ازین شهر بیابانی چند

داغم این گرسنه چشمی ز کجا آوردست

که نشد سیر و تهی گشت نمکدانی چند

غم یار آمد و از جیب دل تنگم ریخت

گل چاکی که نگنجد به گریبانی چند

بود نزدیک که افسرده شود آتش من

زد بر آن جنبش مژگان تو دامانی چند

خاطر خویش چه سان جمع کنم چون هستند

در کمین دل من طره پریشانی چند

من سبک روحم و رفتم نتوانم دید

که مصاحب به تو باشند گران‌جانی چند

با همه سادگی آیینه چه تسخیرت کرد

نگذارد که کنی روی به حیرانی چند

خبری از دل دیوانه ندارم دیریست

که ز من دور فتاده است بیابانی چند

به چه عنوان گذرد از نظرش نامهٔ ما

ما گرفتیم نوشتیم به عنوانی چند

از پی خون جگر خوردن خود آمده‌اند

اینکه جمع‌اند درین غمکده مهمانی چند

ای پری‌چهره تو را حاضر خود باید بود

فکر احضار تو دارند پری‌خوانی چند

واقف این آتش جان‌سوز که زد در دل من

که ز درد دل من سوخته شد جانی چند

 
 
نامبردگان شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

منم امروز حدیث تو و مهمانی چند

پاره از دیده و دلها همه بریانی چند

هر زمان کاتش سودای تو افزود عشق

جای خاشاک بر آتش فگند جانی چند

دی سوی سوختگان دید و گفتی که که اند

[...]

کمال خجندی

می برند از تو جفا بی سرو سامانی چند

چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند

کشور حس بتان کرد پریشان سر زلف

که نخوردند غم حال پریشانی چند

رفته پیکان تو در سینه و خون آمده گیر

[...]

خیالی بخارایی

ای لبت کام دل بی‌سروسامانی چند

کاکلت حلقهٔ سودای پریشانی چند

کوکب سعدی و منظور سبک روحانی

قدر وصل تو چه دانند گران جانی چند

لذّت شربت دیدار نکو می داند

[...]

نظیری نیشابوری

پرده برداشته ام از غم پنهانی چند

به زیان می رود امروز گریبانی چند

زان ضعیفان که وفا داشت درین شهر اسیر

قفسی چند بجا مانده و زندانی چند

سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست

[...]

عرفی

چند بی بهره شود دیدهٔ گریانی؛ چند؟

زلف جمع آر که جمعند پریشانی چند

گلرخان محنت نایافت بیابند مگر

یک نفس چاک ببینند گریبانی چند

آن که آماده کند پردهٔ نا کرده گناه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه