بر سرم گل زده از زخم نمایانی چند
هست بر گردنم از تیغ تو احسانی چند
دیده دادست به من وعدهٔ طوفانی چند
میروم دور ازین شهر بیابانی چند
داغم این گرسنه چشمی ز کجا آوردست
که نشد سیر و تهی گشت نمکدانی چند
غم یار آمد و از جیب دل تنگم ریخت
گل چاکی که نگنجد به گریبانی چند
بود نزدیک که افسرده شود آتش من
زد بر آن جنبش مژگان تو دامانی چند
خاطر خویش چه سان جمع کنم چون هستند
در کمین دل من طره پریشانی چند
من سبک روحم و رفتم نتوانم دید
که مصاحب به تو باشند گرانجانی چند
با همه سادگی آیینه چه تسخیرت کرد
نگذارد که کنی روی به حیرانی چند
خبری از دل دیوانه ندارم دیریست
که ز من دور فتاده است بیابانی چند
به چه عنوان گذرد از نظرش نامهٔ ما
ما گرفتیم نوشتیم به عنوانی چند
از پی خون جگر خوردن خود آمدهاند
اینکه جمعاند درین غمکده مهمانی چند
ای پریچهره تو را حاضر خود باید بود
فکر احضار تو دارند پریخوانی چند
واقف این آتش جانسوز که زد در دل من
که ز درد دل من سوخته شد جانی چند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.