واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۷

بر سرم گل زده از زخم نمایانی چند

هست بر گردنم از تیغ تو احسانی چند

دیده دادست به من وعدهٔ طوفانی چند

می‌روم دور ازین شهر بیابانی چند

داغم این گرسنه چشمی ز کجا آوردست

که نشد سیر و تهی گشت نمکدانی چند

غم یار آمد و از جیب دل تنگم ریخت

گل چاکی که نگنجد به گریبانی چند

بود نزدیک که افسرده شود آتش من

زد بر آن جنبش مژگان تو دامانی چند

خاطر خویش چه سان جمع کنم چون هستند

در کمین دل من طره پریشانی چند

من سبک روحم و رفتم نتوانم دید

که مصاحب به تو باشند گران‌جانی چند

با همه سادگی آیینه چه تسخیرت کرد

نگذارد که کنی روی به حیرانی چند

خبری از دل دیوانه ندارم دیریست

که ز من دور فتاده است بیابانی چند

به چه عنوان گذرد از نظرش نامهٔ ما

ما گرفتیم نوشتیم به عنوانی چند

از پی خون جگر خوردن خود آمده‌اند

اینکه جمع‌اند درین غمکده مهمانی چند

ای پری‌چهره تو را حاضر خود باید بود

فکر احضار تو دارند پری‌خوانی چند

واقف این آتش جان‌سوز که زد در دل من

که ز درد دل من سوخته شد جانی چند