گنجور

 
واقف لاهوری

می خورده شوخ من عرق‌آلود می‌رسد

آن فتنه‌ای که بیم ازو بود می‌رسد

قسمت ببین که از لب شیرین نوخطان

حلوا به دیگران و به ما دود می‌رسد

اعضای او ز بس که ملاحت سرشته‌اند

زخمم ز دست یار نمک‌سود می‌رسد

در عشق اگرچه هست زبان بر سر زبان

دل جمع دار سود بر سود می‌رسد

رفتم ز خود ز آمدن سروقامتی

پنداشتم قیامت موعد می‌رسد

گرم است مجلس کسی امشب ز ناله‌ام

مطرب در آتش ار فکند عود می‌رسد

وقت است واقف از زخ او آب چشم ده

می خورده شوخ من عرق‌آلود می‌رسد

 
 
نسکبان اندروید