گنجور

 
واقف لاهوری

رفتن او سبب رفتن جان می‌گردد

جهان به همراهی آن سرو روان می‌گردد

از برم ای دل دیوانه کجا رفتی آه

طفل اشکم به سراغ تو دوان می‌گردد

تا در آفاق کند مثل تو ماهی پیدا

سال‌ها شد که فلک گرد جهان می‌گردد

شیخ از دختر رز این همه پرهیز از چیست

صحبتی هست کزو پیر جوان می‌گردد

می‌شود آفت جان شوق چو مستولی شد

دل طپیدن چو فزون شد خفقان می‌گردد

چون شدی پیر مده درد سر هم‌نفسان

گوشه‌ای گیر چو گوش تو گران می‌گردد

واقف از نکتهٔ موهوم سخن می‌گوید

در حدیث دهنش هیچ‌مدان می‌گردد

 
 
نسکبان اندروید