غم هجر تو چه گویم که چه با جانم کرد
این غم آخر به اجل دست و گریبانم کرد
پرده برداشت ز روی تو به وجه احسن
باد شرمندهٔ این لطف نمایانم کرد
دوش از سادگی آیینه به دستت دادم
آن قدر محو تو گردید که حیرانم کرد
گر بگویم به تو چون شمع عرق خواهی کرد
آنچه شبها تب هجران تو با جانم کرد
بود در کار مرا برگ سفر در ره عشق
دیده لخت جگر آورد به دامانم کرد
بوی دلسوختگی میدمد از پیرهنم
شمع گویی که گل خود به گریبانم کرد
از سر زلف تو امشب دل سودازدهام
آنقدر گفت پریشان که پریشانم کرد
واقف از داغ غم عشق شکفتم گل گل
گلی افتاد به دستم که گلستانم کرد