گنجور

 
واقف لاهوری

دل من در سراغ تیر آن ابروکمان گم شد

روان شد جان برای جستنش زو هم نشان گم شد

نیم غمگین اگر دل در کنارم دوستان گم شد

به‌حمدلله که دیرین دشمن من از میان گم شد

نزد بر آتش دل چشم من یک‌بار هم آبی

هزار افسوس رسم مردمی از خاندان گم شد

ز داغش تا شدم تسلیم عشق آن قدردان من

سیه پوشید از ماتم که شمع دودمان گم شد

ز درگاهش اگر رفتم چه نقصان کبریایش را

شهان را نیست پروای گدا از آستان گم شد

عزیزان دست از خود شسته‌ام کین چرخ دولابی

مرا در چاه افکندست و راه کاروان گم شد

نمی‌دانم کجا از فتنهٔ چشم تو بگریزم

که در عهد تو از هر گوشه‌ای امن و امان گم شد

اگر پیر طریقت پرسد احوال مرا یاران

بگوییدش که در کوی جوانی آن جوان گم شد

من از تاریخ دانی یاد دارم این سخن یعنی

مروت مرد آن روزی که عنقا از جهان گم شد

سخن را ختم کن واقف به لب مهر خموشی زن

کزین گپ‌ها حضور خاطر صاحبدلان گم شد

 
 
نامبردگان شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

سخن می گفتم از لبهاش در کامم زبان گم شد

گرفتم ناگهان نامش حدیثم در دهان گم شد

دل گم گشته را در هر خم زلفش همی جستم

که ناگه چشم بد خویش سوی جان رفت و جان گم شد

ندانم دی کی آمد، کی ز پیشم رفت، کان ساعت

[...]

نظیری نیشابوری

ز بیداد تو حرف مهر را نام و نشان گم شد

کتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد

ز جوش بوالهوس گرد دلت عاشق نمی گردد

طفیلی جمع شد چندان که جای میهمان گم شد

سحر بیتی مغنی می سرود از تو به یاد آمد

[...]

سلیم تهرانی

غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد

قدح را بر زمین مگذار ساقی کآسمان گم شد

در آن زلف از ضعیفی می دهد آهم نشان از دل

که سوزن می شود پیدا چو شب با ریسمان گم شد

علاج داغ دل کردیم اما درد پنهان را

[...]

قصاب کاشانی

برافکندی ز رخ تا پرده ظلمت از جهان گم شد

نمودی چهره تا خورشید را نام و نشان گم شد

به هنگام جواب ار ببینم خاموش معذورم

که چون گفتی سخن در کامم از حسرت زبان گم شد

نمی‌دانم دلم را خط به غارت برده یا خالش

[...]

واقف لاهوری

درآمد عشق از عقل را نام و نشان گم شد

چه دزد است اینکه تا گردیده پیدا پاسبان گم شد

کند ذوق حدیثت گنگ را گویا زهی قسمت

تو از من حال پرسیدی زبانم در دهان گم شد

ز دل نامد خبر تا سوی زلفت باز شد راهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه