دل من در سراغ تیر آن ابروکمان گم شد
روان شد جان برای جستنش زو هم نشان گم شد
نیم غمگین اگر دل در کنارم دوستان گم شد
بهحمدلله که دیرین دشمن من از میان گم شد
نزد بر آتش دل چشم من یکبار هم آبی
هزار افسوس رسم مردمی از خاندان گم شد
ز داغش تا شدم تسلیم عشق آن قدردان من
سیه پوشید از ماتم که شمع دودمان گم شد
ز درگاهش اگر رفتم چه نقصان کبریایش را
شهان را نیست پروای گدا از آستان گم شد
عزیزان دست از خود شستهام کین چرخ دولابی
مرا در چاه افکندست و راه کاروان گم شد
نمیدانم کجا از فتنهٔ چشم تو بگریزم
که در عهد تو از هر گوشهای امن و امان گم شد
اگر پیر طریقت پرسد احوال مرا یاران
بگوییدش که در کوی جوانی آن جوان گم شد
من از تاریخ دانی یاد دارم این سخن یعنی
مروت مرد آن روزی که عنقا از جهان گم شد
سخن را ختم کن واقف به لب مهر خموشی زن
کزین گپها حضور خاطر صاحبدلان گم شد