گنجور

 
واقف لاهوری

درآمد عشق از عقل را نام و نشان گم شد

چه دزد است اینکه تا گردیده پیدا پاسبان گم شد

کند ذوق حدیثت گنگ را گویا زهی قسمت

تو از من حال پرسیدی زبانم در دهان گم شد

ز دل نامد خبر تا سوی زلفت باز شد راهی

گمان دارم که مسکین در ره هندوستان گم شد

تو کی داری دماغ جستن گم‌گشتگان ورنه

ز ذوق این اگر خضر است همره می‌توان گم شد

نگه می‌افکنی سوی من و دل رفته است از جا

خدنگ یار سردادن چه لازم چون نشان گم شد

رقیب از سادگی می‌زد برش لاف جگرداری

دمی کان شوخ عریان کرد تیغ امتحان گم شد

نمی‌آید به گوش سینه‌ام امشب صفیر دل

مگر این بلبل دستان‌سران از آشیان گم شد

به محفل از کنار او حدیثی در میان آمد

دل بی‌تاب برجست از کنارم در میان گم شد

ازان سرمایهٔ خود را به کار زلف او کردم

که از سودا مرا اندیشهٔ سود و زیان گم شد

پی دفع بلای دل دعای نیم‌شب کردم

ز بخت نابلد در نیم راه آسمان گم شد

مرا گویی چه‌سان گم شد دلت یک ره بگو واقف

نبودم همره دل من چه می‌دانم چه‌سان گم شد

 
 
نامبردگان شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

سخن می گفتم از لبهاش در کامم زبان گم شد

گرفتم ناگهان نامش حدیثم در دهان گم شد

دل گم گشته را در هر خم زلفش همی جستم

که ناگه چشم بد خویش سوی جان رفت و جان گم شد

ندانم دی کی آمد، کی ز پیشم رفت، کان ساعت

[...]

نظیری نیشابوری

ز بیداد تو حرف مهر را نام و نشان گم شد

کتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد

ز جوش بوالهوس گرد دلت عاشق نمی گردد

طفیلی جمع شد چندان که جای میهمان گم شد

سحر بیتی مغنی می سرود از تو به یاد آمد

[...]

سلیم تهرانی

غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد

قدح را بر زمین مگذار ساقی کآسمان گم شد

در آن زلف از ضعیفی می دهد آهم نشان از دل

که سوزن می شود پیدا چو شب با ریسمان گم شد

علاج داغ دل کردیم اما درد پنهان را

[...]

قصاب کاشانی

برافکندی ز رخ تا پرده ظلمت از جهان گم شد

نمودی چهره تا خورشید را نام و نشان گم شد

به هنگام جواب ار ببینم خاموش معذورم

که چون گفتی سخن در کامم از حسرت زبان گم شد

نمی‌دانم دلم را خط به غارت برده یا خالش

[...]

واقف لاهوری

دل من در سراغ تیر آن ابروکمان گم شد

روان شد جان برای جستنش زو هم نشان گم شد

نیم غمگین اگر دل در کنارم دوستان گم شد

به‌حمدلله که دیرین دشمن من از میان گم شد

نزد بر آتش دل چشم من یک‌بار هم آبی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه