گنجور

 
واقف لاهوری

به من تاب و توان این دیدهٔ خونبار نگذارد

که طاقت در بدن چون رفتن بسیار نگذارد

اگر از گریه فارغ می‌شوم در ناله می‌آیم

دلی دارم که یک ساعت مرا بیکار نگذارد

به این طالع اگر خود را به کویش افکنم روزی

مرا مهر از حسد در سایهٔ دیوار نگذارد

مکن ای باغبان بیرون ز گلزام که از حسرت

کشم آهی که گل را رنگ بر رخسار نگذارد

غم دوری که آمد بهر تاراجم یقینم شد

که خونی در تنم از گریه‌های زار نگذارد

ز غفلت ضامن تیمار دل گشتم ندانستم

که یک ساعت مرا آسوده این بیمار نگذارد

برای حال پرسی بر سرم آن روز یار آید

که در من ضعف هجران طاقت گفتار نگذارد

در آن گلشن که گردد قامت او جلوه‌گر واقف

به سرو استادگی در آب جو رفتار نگذارد

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

خوش آن آزاده کز منت به خاطر بار نگذارد

اگر از پا درآید پشت بر دیوار نگذارد

ز هم بالینی دل خواب در چشمم نمی گردد

الهی هیچ کس سر بر سر بیمار نگذارد

ز جوش مغز، مو بر فرقم آتش زیر پا دارد

[...]

حزین لاهیجی

خمارین نرگسش، می در رگ خمّار نگذارد

نگاه مست او در انجمن هشیار نگذارد

اگر این است، در هر گوشه دست اندازی زلفش

به زاهد سبحه و با برهمن زنّار نگذارد

ز بس حیرت فزا افتاده نخل جلوه زیب او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه