گنجور

 
واقف لاهوری

در هوایت کی دلم از زندگانی شاد بود

شمع جانم هر نفس در رهگذار باد بود

دود آهی از دلم اکنون نمی‌گردد بلند

یاد ایامی که این ویرانه هم آباد بود

گر قفس آهن کنی از سختگیری باک نیست

بلبلم عمری اسیری بیضهٔ فولاد بود

پیش ازین زلفش به حال خود نمی‌پرداخت هیچ

بی‌خبر از شانه همچون طرهٔ شمشاد بود

پا ز سر کرد و طریق عشق را سر کرد و رفت

طفل اشک من به کار خود عجب استاد بود

عالم در پوست چون کرم کتاب افتاده است

در بغل آن را که واقف جزو استعداد بود

 
 
نامبردگان شاهنامه
جمال‌الدین عبدالرزاق

بی شکوهت اصفهان پربیم و پر فریاد بود

همچو بی ملاح مان کشتی بروز باد بود

خاقانی

رشتهٔ کژ داشتی در سر مگر خاقانیا

گر زمانه پای بندت ساخت ویحک داد بود

از سرت بیرون کشید آن رشته در پایت ببست

چون فرو دیدی نه رشته کهن و پولاد بود

امامی هروی

آنکه ارکان ممالک را سپهر داد بود

..... کوه حلمش باد بود

..... پیش لشکر یأجوج ظلم

حکم او سد سدید عدل را بنیاد بود

ملک دین و دولت از تأثیر کلک و رای او

[...]

ناصر بخارایی

یاد باد کز ما یار ما را یاد بود

شاد بودیم از غم عشق و بدان دل‌شاد بود

بیت معمور دلم شد از فراق او خراب

ورنه از گنج و صالش این خراب‌آباد بود

چشم بادامش که با دام است و مست و شیرگیر

[...]

فصیحی هروی

یاد آن شبها که بزم عیش ما آباد بود

شمع ما از بینوایی شرمسار باد بود

از لب زخم شهیدان جوش می‌زد شکر دوست

لیک در گوش حریفان ناله و فریاد بود

حسن طاعت بین که در محشر شهیدان ترا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه