گنجور

 
واقف لاهوری

به هواداری زلفت چو صبا برخیزد

آه سودازدگان هم ز قفا برخیزد

من هم از روی ادب از سر جان برخیزم

گر پی کشتن ما یار ز جا برخیزد

طالع عقده‌گشا نیست مرا ورنه تو را

چین ز ابرو گره از بند قبا برخیزد

فتنه در دهر ز بالای تو گردد برپا

چون ضعیفی که بامداد عصا برخیزد

خاک کویت بود اکسیر سعادت آنجا

گر همه جغد نشیند چو هما برخیزد

می‌شود ابر و به روز سیه ما خندد

دود آهی که ز غم خانهٔ ما برخیزد

پیش از آن روز به ما صلح کن ای ساده‌عذار

که ز آیینهٔ روی تو صفا برخیزد

زخمی آن‌قدر انداز نگاهم واقف

چون کس از ره گذر تیر قضا برخیزد

 
 
نسکبان اندروید