به هواداری زلفت چو صبا برخیزد
آه سودازدگان هم ز قفا برخیزد
من هم از روی ادب از سر جان برخیزم
گر پی کشتن ما یار ز جا برخیزد
طالع عقدهگشا نیست مرا ورنه تو را
چین ز ابرو گره از بند قبا برخیزد
فتنه در دهر ز بالای تو گردد برپا
چون ضعیفی که بامداد عصا برخیزد
خاک کویت بود اکسیر سعادت آنجا
گر همه جغد نشیند چو هما برخیزد
میشود ابر و به روز سیه ما خندد
دود آهی که ز غم خانهٔ ما برخیزد
پیش از آن روز به ما صلح کن ای سادهعذار
که ز آیینهٔ روی تو صفا برخیزد
زخمی آنقدر انداز نگاهم واقف
چون کس از ره گذر تیر قضا برخیزد