گنجور

 
واقف لاهوری

تا قضا عشق تو را بر سرمن والی کرد

از هوس جمله زوایای دلم خالی کرد

طاقت بار امانت چو نبود انسان را

خویش را بهر چه بدنام به حمالی کرد

کرد اقبال به قتل من و برگشت آن شوخ

چون شود بخت که بسیار کم‌اقبالی کرد

دهنش همچو گل از خنده رسید است به گوش

چقدر زخم من از بوی تو خوشحالی کرد

ریخت بر دیدهٔ من هر گهر و لعل که داشت

کیسه را بر سر این کاسه دلم خالی کرد

سال‌ها منتظر مهدی عشقت بودم

وه که آمد به دیار دل و دجالی کرد

دیده بی‌حس شده بود از غم آن یار عزیز

نکهت پیرهنش آمد و کحالی کرد

تو به این گرده چه‌سان مرد ره عشق شوی

رستم گرد درین دشت بلا زالی کرد

ناز از سادگی آیینه رویان مکنید

عنقریب است که خواهند نمدمالی کرد

از دل گمشده گر زانکه توان یافت نشان

نیمهٔ عمر توان در سر رمالی کرد

واقف آن شوخ که از دوستیم دم می‌زد

دی بر غم تو ندیدی که چه خوشحالی کرد

 
 
نامبردگان شاهنامه
نظیری نیشابوری

گردش چشم بتان مستی من حالی کرد

دور وارون نتواند قدحم خالی کرد

قبض درکار ندیدم چو شدم مست مدام

حل هر عقده که می کرد به خوشحالی کرد

پای جبریل به کرسی خیالم نرسد

[...]

حزین لاهیجی

ننگ در عشق و جنون نام مرا عالی کرد

آمد ادبار درین کوچه و اقبالی کرد

نیست امروز عجب گر غمش از شادی ماست

آنکه دی از غم ما آن همه خوشحالی کرد

گرچه دریا نشود خشک به تردستی ابر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه