تا قضا عشق تو را بر سرمن والی کرد
از هوس جمله زوایای دلم خالی کرد
طاقت بار امانت چو نبود انسان را
خویش را بهر چه بدنام به حمالی کرد
کرد اقبال به قتل من و برگشت آن شوخ
چون شود بخت که بسیار کماقبالی کرد
دهنش همچو گل از خنده رسید است به گوش
چقدر زخم من از بوی تو خوشحالی کرد
ریخت بر دیدهٔ من هر گهر و لعل که داشت
کیسه را بر سر این کاسه دلم خالی کرد
سالها منتظر مهدی عشقت بودم
وه که آمد به دیار دل و دجالی کرد
دیده بیحس شده بود از غم آن یار عزیز
نکهت پیرهنش آمد و کحالی کرد
تو به این گرده چهسان مرد ره عشق شوی
رستم گرد درین دشت بلا زالی کرد
ناز از سادگی آیینه رویان مکنید
عنقریب است که خواهند نمدمالی کرد
از دل گمشده گر زانکه توان یافت نشان
نیمهٔ عمر توان در سر رمالی کرد
واقف آن شوخ که از دوستیم دم میزد
دی بر غم تو ندیدی که چه خوشحالی کرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گردش چشم بتان مستی من حالی کرد
دور وارون نتواند قدحم خالی کرد
قبض درکار ندیدم چو شدم مست مدام
حل هر عقده که می کرد به خوشحالی کرد
پای جبریل به کرسی خیالم نرسد
[...]
ننگ در عشق و جنون نام مرا عالی کرد
آمد ادبار درین کوچه و اقبالی کرد
نیست امروز عجب گر غمش از شادی ماست
آنکه دی از غم ما آن همه خوشحالی کرد
گرچه دریا نشود خشک به تردستی ابر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.