تا قضا عشق تو را بر سرمن والی کرد
از هوس جمله زوایای دلم خالی کرد
طاقت بار امانت چو نبود انسان را
خویش را بهر چه بدنام به حمالی کرد
کرد اقبال به قتل من و برگشت آن شوخ
چون شود بخت که بسیار کماقبالی کرد
دهنش همچو گل از خنده رسید است به گوش
چقدر زخم من از بوی تو خوشحالی کرد
ریخت بر دیدهٔ من هر گهر و لعل که داشت
کیسه را بر سر این کاسه دلم خالی کرد
سالها منتظر مهدی عشقت بودم
وه که آمد به دیار دل و دجالی کرد
دیده بیحس شده بود از غم آن یار عزیز
نکهت پیرهنش آمد و کحالی کرد
تو به این گرده چهسان مرد ره عشق شوی
رستم گرد درین دشت بلا زالی کرد
ناز از سادگی آیینه رویان مکنید
عنقریب است که خواهند نمدمالی کرد
از دل گمشده گر زانکه توان یافت نشان
نیمهٔ عمر توان در سر رمالی کرد
واقف آن شوخ که از دوستیم دم میزد
دی بر غم تو ندیدی که چه خوشحالی کرد