بیمار غمت دوا ندارد
جز خون جگر غذا ندارد
از بهر خدا بگو که تیغت
دارد سر بنده یا ندارد
دل یار قدیم ماست لیکن
چندان پروای ما ندارد
غم تنگ نشسته در دل من
ویرانهٔ ما فضا ندارد
با هجر تو تاب هم نبردی
این صبر گریزپا ندارد
دل را که غریب کوچهٔ توست
بیجا نکنی که جا ندارد
من مدعی و خدا گواه است
دل غیر تو مدعا ندارد
در روی تو عکس جان توان دید
هیچ آیینه این صفا ندارد
فریاد ز داغ بیوفایان
کان نیز چو گل وفا ندارد
شاد است به غنچهگی دل ما
چشمی به ره صبا ندارد
امروز منم به کوی خوبان
آن کشته که خونبها ندارد
ای جغد خرابهٔ محبت
اقبال تو را هما ندارد
غیر از سگ کوی یار گیتی
یک آدم باوفا ندارد
یا رب سر او مباد بر تن
آنکس که سر شما ندارد
واقف از بس که بینوایم
نی در بزمم صدا ندارد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.