گنجور

 
واقف لاهوری

جدا شد دل ز من یاری خوشی بود

به نام ایزد که غمخواری خوشی بود

چو مجنون مرد من از کار رفتم

محبت پیشه هم کاری خوشی بود

چرا دل را ز زلف آزاد کردی

به زنجیرت گرفتاری خوشی بود

گذشت از سر جوانمردانه منصور

ز خیل عشق سرداری خوشی بود

گسستی رشتهٔ الفت چه کردی

به ساز ما همین تاری خوشی بود

ز کویت رفته واقف عاشق زار

نگفتی عاشق زاری خوشی بود

 
 
نسکبان اندروید