گنجور

 
واقف لاهوری

داغ گردیدم از جدایی‌ها

چیدم این گل ز آشنایی‌ها

غرق خون گشتم از جدایی‌ها

نبرم نام آشنایی‌ها

چون نگین سرنوشت من شد محو

بر در او ز جبهه‌سایی‌ها

خلق را در نظر شوی مه عید

گر کنی شیوه کم‌نمایی‌ها

می‌کند در نماز هم آن شوخ

از ره ناز خوش‌ادایی‌ها

جز گل داغ نیست چون شمعم

سر و سامان خودنمایی‌ها

بر سر کوی مه‌وشان شب و روز

چه کنم طالع‌آزمایی‌ها

دل سرگشته‌ام چو قبله‌نما

کرد سوی تو رهنمایی‌ها

می‌کند تیغ ابرویش واقف

بر سرم جوهرآزمایی‌ها

 
 
نامبردگان شاهنامه
اوحدی مراغه‌ای

آنکه دید این گریز پاییها

شد جداییش ازین جداییها

کمال خجندی

ای غمت یار بی نوایی ها

با من از دیرش آشنایی ها

از چراغ رخت به خانه چشم

در شب تیره روشنایی ها

گفت پای از رهت گریزانم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه