تا چند کند زیر و زبر کشور دل را
پندی بده آن غمزهٔ غارتگر دل را
ای شاهد غم با تو ام آویزش دل هست
آویزهٔ گوش تو کنم گوهر دل را
شاید شود آزاد و پریدن نتواند
در هم مشکن این همه بال و پر دل را
داد من دل سوخته ای شوخ ندادی
مالم به رخ از جور تو خاکستر دل را
بر طاق نهند آینه و رو به دل آرند
بینند اگر سادهرخان جوهر دل را
ترسم که بود همره او غیر ز غیرت
بر روی خیالت نگشایم در دل را
چون پیر مغان رطل گران داد به من گفت
زنهار ز کف مده این لنگر دل را
یک فال ازین سوختنی خوب نیامد
صدبار گشودم به هوس دفتر دل را
در کارم اگر عشق کند یک دم گرمی
تا حشر فسردن ندهم اخگر دل را
واقف ز در دل به مرادی نرسیدیم
خوشوقت حریفی که به گل زد در دل را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.