گنجور

 
واقف لاهوری

تا چند کند زیر و زبر کشور دل را

پندی بده آن غمزهٔ غارتگر دل را

ای شاهد غم با تو ام آویزش دل هست

آویزهٔ گوش تو کنم گوهر دل را

شاید شود آزاد و پریدن نتواند

در هم مشکن این همه بال و پر دل را

داد من دل سوخته ای شوخ ندادی

مالم به رخ از جور تو خاکستر دل را

بر طاق نهند آینه و رو به دل آرند

بینند اگر ساده‌رخان جوهر دل را

ترسم که بود هم‌ره او غیر ز غیرت

بر روی خیالت نگشایم در دل را

چون پیر مغان رطل گران داد به من گفت

زنهار ز کف مده این لنگر دل را

یک فال ازین سوختنی خوب نیامد

صدبار گشودم به هوس دفتر دل را

در کارم اگر عشق کند یک دم گرمی

تا حشر فسردن ندهم اخگر دل را

واقف ز در دل به مرادی نرسیدیم

خوشوقت حریفی که به گل زد در دل را

 
 
نسکبان اندروید