گنجور

 
واقف لاهوری

ملک دل زیر و زبر شد پادشاه من بیا

تیره شد احوال این اقلیم، ماه من بیا

راه از من چپ مکن بهر خدا از ره مرو

راست سوی بنده سرو کج‌کلاه من بیا

بود امّیدم که خون من تو خواهی ریختن

می‌کشد نومیدی‌ام امیدگاه من بیا

کشتی‌ام را گریه در گرداب خون افگنده است

از برای دیدن حالِ تباه من بیا

نیشتر زد بر رگ نظارهٔ من هر مژه

می‌چکد خون بی تو ظالم از نگاه من بیا

فتنه لشکر می‌کشد بر دل که دارالملک توست

پادشاه من بیا، مژگان‌سپاه من بیا

این مرا می‌سوزد آن آبم بر آتش افگند

دیدنی دارد تلاش اشک و آه من، بیا

طرفه حرف است این‌که زلف یار می‌گوید به من

از بلا گر می‌گریزی در پناه من بیا

بارها واقف به فریاد آمد از بیداد تو

آه یک‌بارش نگفتی دادخواه من بیا

 
 
نسکبان اندروید