داغ گردیدم از جداییها
چیدم این گل ز آشناییها
غرق خون گشتم از جداییها
نبرم نام آشناییها
چون نگین سرنوشت من شد محو
بر در او ز جبههساییها
خلق را در نظر شوی مه عید
گر کنی شیوه کمنماییها
میکند در نماز هم آن شوخ
از ره ناز خوشاداییها
جز گل داغ نیست چون شمعم
سر و سامان خودنماییها
بر سر کوی مهوشان شب و روز
چه کنم طالعآزماییها
دل سرگشتهام چو قبلهنما
کرد سوی تو رهنماییها
میکند تیغ ابرویش واقف
بر سرم جوهرآزماییها