عاقبت گردید پیدا داغ پنهانم چو صبح
آفتابی سر زد از چاک گریبانم چو صبح
صبح از مهر تو دادم شاید و غم را به هم
میکشم از سینه آه سرد و خندانم چو صبح
با سبکروحان نباید سردمهری صرف کرد
یک نفس بر خوان تو ای چرخ مهمانم چو صبح
شمعآسا میگدازد گریهام وقتست وقت
گر رسی خندان به داد چشم گریانم چو صبح
در بساطم گرچه واقف غیر آه سرد نیست
دلگشای غنچههای این گلستانم چو صبح



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.