گنجور

 
واقف لاهوری

عاقبت گردید پیدا داغ پنهانم چو صبح

آفتابی سر زد از چاک گریبانم چو صبح

صبح از مهر تو دادم شاید و غم را به هم

می‌کشم از سینه آه سرد و خندانم چو صبح

با سبک‌روحان نباید سردمهری صرف کرد

یک نفس بر خوان تو ای چرخ مهمانم چو صبح

شمع‌آسا می‌گدازد گریه‌ام وقتست وقت

گر رسی خندان به داد چشم گریانم چو صبح

در بساطم گرچه واقف غیر آه سرد نیست

دلگشای غنچه‌های این گلستانم چو صبح

ردیف الخاء

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

چاک خواهد سربرآورد از گریبانم چو صبح

رفته رفته می کند گل داغ پنهانم چو صبح

سینه ام از خاکمال گرد کین بی نور نیست

در صفا سر حلقه نیکان و پاکانم چو صبح

بی تکلف باز کن بند نقاب سینه را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه