گنجور

 
واقف لاهوری

به کوی او نبود جبهه با زمین گستاخ

چرا تو می‌نهی آنجا قدم چنین گستاخ

به روز ماتم من زینهار گریه مکن

مباد چشم تو را بوسد آستین گستاخ

هوس به گرد لب او دلیر می‌گردد

مگس چگونه نباشد به انگبین گستاخ

غلامی از تو ندارد قبول عارض یار

په داغ می‌نهی ای لاله بر جبین گستاخ

سنان به دوش نشسته است در کمین صد خار

نظاره می‌کن و زین باغ گل مچین گستاخ

ز راه دیده مبادا چو شمع درگیری

مکن نظارهٔ آن روی آتشین گستاخ

نصیحت من با مجنون دگر مکن واقف

مباش با من دیوانه بعد ازین گستاخ

ناتمام غزل

 
 
نسکبان اندروید