واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۰

عاقبت گردید پیدا داغ پنهانم چو صبح

آفتابی سر زد از چاک گریبانم چو صبح

صبح از مهر تو دادم شاید و غم را به هم

می‌کشم از سینه آه سرد و خندانم چو صبح

با سبک‌روحان نباید سردمهری صرف کرد

یک نفس بر خوان تو ای چرخ مهمانم چو صبح

شمع‌آسا می‌گدازد گریه‌ام وقتست وقت

گر رسی خندان به داد چشم گریانم چو صبح

در بساطم گرچه واقف غیر آه سرد نیست

دلگشای غنچه‌های این گلستانم چو صبح

ردیف الخاء