گنجور

 
واقف لاهوری

به قصد کشتن من یار گر ز جا برخاست

ز موی موی تنم بانگ مرحبا برخاست

چنان ز جور تو آمادهٔ فغان شده‌ام

که از شکست دلم شیشه‌سان صدا برخاست

نشست و خاست کسی را که دست داده به یار

به مدعی بنشست و به مدعا برخاست

چو آشنا که به تعظیم آشنا خیزد

مرا چو دید سگ کوی او ز جا برخاست

گلی بریز به خاک شهید خود باری

به عهد جور تو گر رسم خونبها برخاست

بر آستان تو ای شاه حسن واقف نام

نشسته بود گدای که بینوا برخاست

 
 
نسکبان اندروید