واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۱

به قصد کشتن من یار گر ز جا برخاست

ز موی موی تنم بانگ مرحبا برخاست

چنان ز جور تو آمادهٔ فغان شده‌ام

که از شکست دلم شیشه‌سان صدا برخاست

نشست و خاست کسی را که دست داده به یار

به مدعی بنشست و به مدعا برخاست

چو آشنا که به تعظیم آشنا خیزد

مرا چو دید سگ کوی او ز جا برخاست

گلی بریز به خاک شهید خود باری

به عهد جور تو گر رسم خونبها برخاست

بر آستان تو ای شاه حسن واقف نام

نشسته بود گدای که بینوا برخاست