گرچه با غیر تو را لطف نمایانی هست
شکر لله به منت عشوهٔ پنهانی هست
همدمان بوی کباب از نفسم میشنوند
اندرین شینه همانا دل بریانی هست
بی تو از زندگی خویش چه گویم جانان
نیم جانی به اجل دست و گریبانی است
مزن ای باد صبا طرهٔ جانان بر هم
که درین سلسه دل نام پریشانی هست
گاه مشاطه گهی باد صبا گاهی دل
دم به دم زلف تو را سلسلهجنبانی هست
همچون آن یار که باشد نگران یاری را
چشم داغ دل من در ره پیکانی هست
هیچگه دست نوازش نکشیدی به سرم
هست بر گردن غیری گرت احسانی هست
مگشایید سر حقهٔ مرهم یاران
زخم من منتظر گرد نمکدانی هست
ابر از مزرع من آب دریغ ار دارد
گو بدارد که مرا دیدهٔ گریانی هست
اول دشت جنون کرد به زندان ما را
ما چه دانیم که شهری و بیابانی هست
هست دنبالهٔ او زمزمهٔ من واقف
هر کجا در چمنی مرغ خوشالحانی هست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شور در شهر فکند آن بت زُنّارپرست
چون خرامان ز خرابات برون آمد مست
پردهٔ راز دریده، قدحِ می در کف
شربت کفر چشیده، عَلَم کفر به دست
شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش
[...]
آنکه در صدر قضا تا به حکومت بنشست
چنگ بازی به مثل سینه کبکی بنَخَست
وانکه تا او در انصاف گشودهست ز بیم
پشت ظالم بشکست و نفس فتنه ببست
دیده اکنون نتواند که کند هیچ زنا
[...]
چار چیز است خوش آمد دل خاقانی را
گر کریمی و معاشر مده این چار ز دست
مال پاشیدن و پوشیدن اسرار کسان
باده نوشیدن و بوسیدن معشوقهٔ مست
صنما بسته آنم که در این منزل تست
خبری یابم زان زلف شکسته به درست
درد و غمهای تو و عهد وفایت بر ماست
هم به جان تو که هوش و دل و جانم بر تست
دل من نیست شد و سوز تو از سینه نرفت
[...]
یار میخواره من دی قدحی باده به دست
با حریفان ز خرابات برون آمد مست
بر در صومعه بنشست و سلامی در داد
سرِ خُم را بگشاد و در غم را بربست
دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.