ز حد بردی به ما جور و جفا را
مدارا میتوان کردن خدا را
بسی خاصیّت است آن خاک پا را
خبر زان نیست روح توتیا را
مکن جور ای کمانابرو مبادا
فرستم بر فلک تیر دعا را
برافکندی نقاب از رخ به شوخی
خجل کردی ز روی خود حیا را
هواداران خود را قدر بشناس
مده بر باد مشت خاک پا را
وفا از عمر میخواهم نکویان!
شمارم تا وفاهای شما را
مرا بست و گشاد از دست غیر است
من خونینجگر مانم حنا را
نه یار آمد به کار من نه اغیار
نیام ممنونِ کس، منت خدا را!
خریدی چون دلم ردکردنش چیست
مگر دریافتی عیب وفا را؟
خورم گر آب حیوان بی تو مشکل
که در عمر خضر گردد گوا را
ببندد گل دکان عطر واقف
گشاید یار چون بند قبا را