گنجور

 
واقف لاهوری

هرچند بوی مهر و وفا در دل تو نیست

دل نیست در جهان که به جان مایل تو نیست

ای عشق رخت در دل من می‌نهی منه

ای خانهٔ غم است برو منزل تو نیست

روشن چه‌سان شود به تو سوز و گداز من

شمعی است داغ عشق که در محفل تو نیست

در روزگار قطرهٔ خونی که سنگ شد

بسیار جسته‌‌ایم به غیر از دل تو نیست

تعمیر دل نمی‌کنی ای خانمان خراب

فکر بنای خیر در آب و گل تو نیست

بشکن خمار خویش به خون حلال من

خون حرام مدعیان قابل تو نیست

عزم سفر نمودی و می‌نالم از فراق

یا رب چرا دلم جرس محمل تو نیست

واقف به هرزه پا ننهی در حریم عشق

غافل حریف ره قدم کاهل نیست

 
 
نامبردگان شاهنامه
مولانا

از دل به دل برادر گویند روزنی‌ست

روزن مگیر گیر که سوراخ سوزنی‌ست

هر کس که غافل آمد از این روزن ضمیر

گر فاضل زمانه بود گول و کودنی‌ست

زان روزنه نظر کن در خانهٔ جلیس

[...]

سیدای نسفی

چون سیدا به کوی تو دیگر اسیر نیست

چشم تو را نظر به سوی این فقیر نیست

پرهیز کردن تو ازو دلپذیر نیست

آئینه را ز صحبت طوطی گریز نیست

صغیر اصفهانی

تا تار طرهٔ توام ای جان بچنگ نیست

دل نیست لحظه ئی که خروشان چو چنگ نیست

مانند دف همی خورم از دست غم قفا

تا تار طرهٔ توام ای جان بچنگ نیست

با غیر خوش بصلحی و با آشنا به جنک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه