گنجور

 
واقف لاهوری

ای که پرسی از چه چشمت مبتلای گریه است

از تو تا بیگانگی دید آشنای گریه است

گفتی‌ام از گریه بس کن خانه‌ها کردی خراب

خانه آبادان هنوز این ابتدای گریه است

کی شود ممنون برای صوت از آب روان

تر دماغی‌های عاشق از صدای گریه است

هر کجا سیل است ویرانی تقاضا می‌کند

این خرابی‌ها به حالم مقتضای گریه است

نیست خالی لحظه‌ای از آمد و رفت سرشک

خانهٔ چشمم مگر مهمانسرای گریه است

گر رسد دستم به مالم هر کف پای نگار

در بساط دیده مشتی کز حنای گریه است

چشم تا وامی‌نمایم اشک عریان می‌شود

گوییا مژگان من بند قبای گریه است

کاری از تدبیر صبر من نیامد حالیا

فکر فکر ناله است و رای رای گریه است

گر تو داری طالع دین ببین آن ماه را

واقف این چشمی که من دارم برای گریه است

 
 
نامبردگان شاهنامه
طغرای مشهدی

چون به آب رود چشمم سبز گردد گلبنی

خنده گلها، هم آواز صدای گریه است

دهر شد ماتم سرای فوت مطلبهای دل

چون کنم در گریه ضبط خود، که جای گریه است

همچو مینایی که می افتد نگون در بزم شوق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه