هرچند بوی مهر و وفا در دل تو نیست
دل نیست در جهان که به جان مایل تو نیست
ای عشق رخت در دل من مینهی منه
ای خانهٔ غم است برو منزل تو نیست
روشن چهسان شود به تو سوز و گداز من
شمعی است داغ عشق که در محفل تو نیست
در روزگار قطرهٔ خونی که سنگ شد
بسیار جستهایم به غیر از دل تو نیست
تعمیر دل نمیکنی ای خانمان خراب
فکر بنای خیر در آب و گل تو نیست
بشکن خمار خویش به خون حلال من
خون حرام مدعیان قابل تو نیست
عزم سفر نمودی و مینالم از فراق
یا رب چرا دلم جرس محمل تو نیست
واقف به هرزه پا ننهی در حریم عشق
غافل حریف ره قدم کاهل نیست