واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۵

ای که پرسی از چه چشمت مبتلای گریه است

از تو تا بیگانگی دید آشنای گریه است

گفتی‌ام از گریه بس کن خانه‌ها کردی خراب

خانه آبادان هنوز این ابتدای گریه است

کی شود ممنون برای صوت از آب روان

تر دماغی‌های عاشق از صدای گریه است

هر کجا سیل است ویرانی تقاضا می‌کند

این خرابی‌ها به حالم مقتضای گریه است

نیست خالی لحظه‌ای از آمد و رفت سرشک

خانهٔ چشمم مگر مهمانسرای گریه است

گر رسد دستم به مالم هر کف پای نگار

در بساط دیده مشتی کز حنای گریه است

چشم تا وامی‌نمایم اشک عریان می‌شود

گوییا مژگان من بند قبای گریه است

کاری از تدبیر صبر من نیامد حالیا

فکر فکر ناله است و رای رای گریه است

گر تو داری طالع دین ببین آن ماه را

واقف این چشمی که من دارم برای گریه است