گنجور

 
واقف لاهوری

ناله چون می‌کشم از شعف برد باد مرا

کاشکی ناله‌کشیدن رود از یاد مرا

بس که افسرده‌ام آهنگ ندارد صوتم

در قفس از چه نگه داشته صیاد مرا

همدمی از غم دل دوش چو نی در گوشم

سخنی گفت که آورد به فریاد مرا

دل که بوده است جگرگوشهٔ من آخر کار

قطرهٔ اشک شد و از نظر افتاد مرا

هر شب ای شمع به پیش نظرش می‌سوزی

آتش از رشک تو خواهد به دل افتاد مرا

خویش را می‌کشم از حسرت شیرین‌دهنی

بنمایید ره مشهد فرهاد مرا

غمزهٔ کافر او کرد اسیرم واقف

مؤمنی کو که زدستش کند آزاد مرا

 
 
نامبردگان شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

نوری از روزن اقبال درافتاد مرا

که از و خانۀ دل شد طرب آباد مرا

ظلمت آباد دلم گشت چنان نورانی

کآفتاب فلکی خود بشد از یاد مرا

وین همه پرتوی از خاطره مخدوم منست

[...]

ابن یمین

تا بر آنقامت و بالا نظر افتاد مرا

بس ملولست دل از سرو و زشمشاد مرا

در هوای لب شیرین تو ایخسرو حسن

شد بتلخی ز بدن روح چو فرهاد مرا

تا رقم بربقم از نیل صبوحی زده ئی

[...]

خواجوی کرمانی

دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا

که نماندست کنون طاقت بیداد مرا

راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست

اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا

هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد

[...]

جلال عضد

روز اوّل که به چشمت نظر افتاد مرا

وای از چشم تو زان باده که در داد مرا

چشم مست تو چو بنیاد خرابی بنهاد

دست جور تو برافکند ز بنیاد مرا

به وفا با غم سودای تو تا بستم عهد

[...]

صائب

چون گشاید ز چمن خاطر ناشاد مرا؟

هست گلبن به نظر، خانه صیاد مرا

تا شد از علم نظر شمع سوادم روشن

جنبش هر مژه شد سیلی استاد مرا

بارها از سخن خویش به چاه افتادم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه