واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۸

ناله چون می‌کشم از شعف برد باد مرا

کاشکی ناله‌کشیدن رود از یاد مرا

بس که افسرده‌ام آهنگ ندارد صوتم

در قفس از چه نگه داشته صیاد مرا

همدمی از غم دل دوش چو نی در گوشم

سخنی گفت که آورد به فریاد مرا

دل که بوده است جگرگوشهٔ من آخر کار

قطرهٔ اشک شد و از نظر افتاد مرا

هر شب ای شمع به پیش نظرش می‌سوزی

آتش از رشک تو خواهد به دل افتاد مرا

خویش را می‌کشم از حسرت شیرین‌دهنی

بنمایید ره مشهد فرهاد مرا

غمزهٔ کافر او کرد اسیرم واقف

مؤمنی کو که زدستش کند آزاد مرا