با ما چو همنفس شدی از درد چاره نیست
یعنی ز اشک گرم و دم سرد چاره نیست
در باغ عشق هم گل رعنا بود ضرور
اینجا ز اشک سرخ و رخ زرد چاره نیست
آن سروقامتی که سروکار من به اوست
بر سر قیامتم اگر آورد چاره نیست
رفتند همرهان و کدورت به من رسید
واماندهام ز قافله از گرد چاره نیست
واقف منال عالم بیچارگی است عشق
گر یار جور کرد و جفا کرد چاره نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.