با ما چو همنفس شدی از درد چاره نیست
یعنی ز اشک گرم و دم سرد چاره نیست
در باغ عشق هم گل رعنا بود ضرور
اینجا ز اشک سرخ و رخ زرد چاره نیست
آن سروقامتی که سروکار من به اوست
بر سر قیامتم اگر آورد چاره نیست
رفتند همرهان و کدورت به من رسید
واماندهام ز قافله از گرد چاره نیست
واقف منال عالم بیچارگی است عشق
گر یار جور کرد و جفا کرد چاره نیست