واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹

با ما چو هم‌نفس شدی از درد چاره نیست

یعنی ز اشک گرم و دم سرد چاره نیست

در باغ عشق هم گل رعنا بود ضرور

اینجا ز اشک سرخ و رخ زرد چاره نیست

آن سروقامتی که سروکار من به اوست

بر سر قیامتم اگر آورد چاره نیست

رفتند همرهان و کدورت به من رسید

وامانده‌ام ز قافله از گرد چاره نیست

واقف منال عالم بیچارگی است عشق

گر یار جور کرد و جفا کرد چاره نیست