دل از کف رفت و تدبیری نمانده است
چه گویم تاب تقریری نمانده است
دلت بر من نمیسوزد چه سازم
در آه و ناله تأثیری نمانده است
چو مجنون آنچنان کاهیدم از عشق
که از من غیر تصویری نمانده است
کدامی سخت جان را کردهای صید
که در تکرش تو را تیری نمانده است
به ما خون میدهد زان مادر دهر
که در پستان او شیری نمانده است
خرابی آنقدر دارد دل من
که در وی جای تعمیری نمانده است
به دامان جوانی میزنم دست
جهان پیر را پیری نمانده است
ز زلفت شد چنان سودا جهانگیر
که بیدیوانه زنجیری نمانده است
سپردم کار خود واقف به تقدیر
که حالا وقت تدبیری نمانده است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.