واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۷

دل از کف رفت و تدبیری نمانده است

چه گویم تاب تقریری نمانده است

دلت بر من نمی‌سوزد چه سازم

در آه و ناله تأثیری نمانده است

چو مجنون آن‌چنان کاهیدم از عشق

که از من غیر تصویری نمانده است

کدامی سخت جان را کرده‌ای صید

که در تکرش تو را تیری نمانده است

به ما خون می‌دهد زان مادر دهر

که در پستان او شیری نمانده است

خرابی آن‌قدر دارد دل من

که در وی جای تعمیری نمانده است

به دامان جوانی می‌زنم دست

جهان پیر را پیری نمانده است

ز زلفت شد چنان سودا جهانگیر

که بی‌دیوانه زنجیری نمانده است

سپردم کار خود واقف به تقدیر

که حالا وقت تدبیری نمانده است