سرو ماناست به بالای تو همس رخود نیست
گرچه رعناست گلاندام سمن بر خود نیست
گر کند نقل حدیثی ز وفایش قاصد
نسنوم گفتهٔ او قول پیمبر خود نیست
در حریم تو که چون کعبه بود جای ادب
بوالهوس چند شود مشت کبوتر خود نیست
روزی این دل حسرتزده از سرکارش
گاهگاهی نگهی هست مقرر خود نیست
ناصح از بهر جگرکاوی ما خونشدگان
چه کنی تیز زبان این همه خنجر خود نیست
ای رقیب اینقدر از رشک چرا میسوزی
هست اگر داغ جنون بر سر افسر خود نیست
دل ز چشم تو روان در پی آهوست که او
گرچه شوخ است سیه باطن و کافر خود نیست
می رسیدم من دیوان به کوی تو ولی
پا به زنجیر جنون بند شد و از خود نیست
ربط هم نیست به ما دلشدگان شادی را
آشنا نیست گرفتیم برادر خود نیست
دلبرا باز ز من تا چه تقاضا داری
بود یک دل که به تو دادم دیگر خود نیست
در میان من و آن آیینه سیما واقف
گر غبار است چه غم سد سکندر خود نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.