بی توام ذوق باغدیدن نیست
سازوبرگ غزلشنیدن نیست
در دیاری که تیره روزاناند
صبح را طالع دمیدن نیست
صورت او چهسان کشد نقاش
یار را طاقت کشیدن نیست
شود از گردش فلک معلوم
که جهان جای آرمیدن نیست
ریخت رنگ فسردگی خونم
در نصیبش مگر چکیدن نیست
پیش رعنایی تو از حیرت
سرو را پای قدکشیدن نیست
مکن آزادم از قفس صیاد
که جهان جای آرمیدن نیست
هر که پیشت ز بوی گل گوید
سخنش قابل شنیدن نیست
نیست پوشیده حال ما واقف
حاجت پیرهن دریدن نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.