گنجور

 
واقف لاهوری

بی‌ تو‌ام ذوق باغ‌دیدن نیست

سازوبرگ غزل‌شنیدن نیست

در دیاری که تیره روزان‌اند

صبح را طالع دمیدن نیست

صورت او چه‌سان کشد نقاش

یار را طاقت کشیدن نیست

شود از گردش فلک معلوم

که جهان جای آرمیدن نیست

ریخت رنگ فسردگی خونم

در نصیبش مگر چکیدن نیست

پیش رعنایی تو از حیرت

سرو را پای قدکشیدن نیست

مکن آزادم از قفس صیاد

که جهان جای آرمیدن نیست

هر که پیشت ز بوی گل گوید

سخنش قابل شنیدن نیست

نیست پوشیده حال ما واقف

حاجت پیرهن دریدن نیست

 
 
نامبردگان شاهنامه
عراقی

سیب سیمین برای چیدن نیست

زو نصیب تو غیر دیدن نیست

سعدی

روز وصلم قرار دیدن نیست

شب هجرانم آرمیدن نیست

طاقت سر بریدنم باشد

وز حبیبم سرِ بریدن نیست

مطرب از دست من به جان آمد

[...]

کمال خجندی

بی تو از دردم آرمیدن نیست

وز توأم طاقت بریدن نیست

گر تو شمشیر میکشی ما را

زهرة آه بر کشیدن نیست

آه ما با نو کی رسد کانجا

[...]

نظام قاری

روز وصلم قرار دیدن نیست

شب هجرانم آرمیدن نیست

چون زرم بهر نوخریدن نیست

چاره جز کهنه را دریدن نیست

یک تن بی لحاف و زیر افکن

[...]

وحشی بافقی

وقت برقع ز رخ کشیدن نیست

رخ بپوشان که تاب دیدن نیست

بر من خسته بین و تند مران

که مرا قوت دویدن نیست

با که گویم غمت که در مجلس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه